خرید بک لینک

سالای اول ازدباجمون

تو یه خونه دو و نیم طبقه مستأجر بودیم

دو تا اتاق طبقه ی پایین با حیاط دست ما بود و بالا هم دست صابخونه

تو یکی از ماههای محرم

از اونجایی که بنده عاشق نذری پختن بودمو تو حونه ی پدری اصلن یا خیلی کم نذری درست مییشد

و از اینجایی که حالا دیگه اختیارات امور دست خودم بود

کمی تا قسمتی ام جوگیر شده بیدم

به سرم زد روز عاشورا نذری بپزم

با هزار عشق و صفا و ادا

کاسه و کمچه و بساط نذری رو تو حیاط علم کردیم

دیگ مسی کوچیکی ( که گنده تر از اون دیگه تو بساط نداشتم ) رو گذاشتیم رو اجاق

عدس پلوووووووووویی با عشق پخیتم و خوب یا بد پخش کردیم رفت

و البت

وصف نذری پزونمون به فوامیل محترم هم رسونده شد

سالای بعد که دیگه همه از جریان نذری پختیدن ما خبر دار شده بودن

خودشون خودشونو دعوت میکردن که فروزی عاشورا نذری میده بریم خونه شون

خواهرام که با بچه های قد و نیم قدشون میریختن خونه مون فی الواقع فقط برا کمک

پحتن نذری و بشور و بردارش یه طرف

چایی بیار و میوه ببر و آب بده و شربت بیار و مهمون داری و پذیرایی از یه طرف دیگه

یه کم شولوغ پولوغ میشد ولی خب واسه خودش صفایی هم داشت

یه بار تو اون شولوغی بازارر و آخرین باری که تو اون حیاط نذری پختم

یکی از بچه ها وسط بازی ناغافلکی زیر شعله گازو زیاد کرد و

وااااااااااااااااااای یه دفه یه بوی سوختگی راه افتاد که نگوووووووووووو

عدس پلوی نذری با بوی سوختگی و دل سوخته تر من

کاری که شده بود و چاره ای هم نبود

شروع کردیم به پخش کردن

اولین ظرف غذایی که از در بیرون رفت

مردم کم کم جم شدن و قابلمه به دست دم در صف کشیدن

ای وووووووووووووووی

بنده خداها

فک میکردن الان ده تا دیگ غذا بار گذاشتیم و دلشونو صابون زده بودن برا نذری گرفتن خخخخخخخ

دوست نداشتم کسی رو ناامید از دم در رد کنم

تا آخرین دونه ی پلو رو کشیدیم و حتی ته دیگ سوخته هارو

اما پر کردن اون همه قابلمه مگه میشدددددددددد؟!!!!

برا همین

از خدا خاستم حالا که عشق نذری پختن بهم داده

یه حیاط گنده هم بهم بده که مال خودم باشه و یه مال و مکنتی هم بده تا بتونم

نذری فراوووون زیااااااااااااد بیزم و اینقد حرص نخورم

امیدورام خدا حاجت همه ی حاجتمندا رو بده

حیاط مارو هم بده خخخخخخخ

برا

دردسرا و گله گذاریهایی فوامیل شوووور

مادرشوووور خاورشووورم که گله کرده بود فروز نذری پخته برا من نیاورده و چه و چه و چه ....

نا گفته نمونه که انقد سرم شولو غ میشد که اصلن خبر از دسته جات عزاداری نداشتم

تا کارای ما تموم میشد اوج عزاداریها هم کم میشد و دیگه خبری از دیش دی دی دیش دیش نبید

آخه ما عادت داشتیم بریم تماشا خووووووو

برای همین و همون و همه ی اینا

عطای نذری پختن رو به لقاش بخشیدم

فقط گاهی اوقات وقتی حالشو داشته باشم یه چیزی میپزم به دو تا درو همسایه میدم و

اگه چیزی موند نگه میدارم برای خاورام و

خلااااااااااااااااااااااص

برچسب: نویسنده: محمد اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 22:47

صفحه بندی