در ادامه این مطلب، مهمترین اطلاعات منتشر شده درباره «چرا من بیقرارم» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
قدری صبور باش که این نیز بگذرد!
این روزهای زرد و غم انگیز بگذرد!
آری بهار پشت زمین لانه کرده است!
چیزی نمانده که پاییز بگذرد!
گفتم کنار مردم نامرد زندگی ؟
گفتی صبور باش که این نیز بگذرد!
HOME|
EMAIL|
PROFILE
MOZHGAN
ArcHive
آبان ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
AuthorS
.
FriendS
زندگی مه آلود
حسین آگاهی
بوزقوش
صدای باران
Mina & Erfan
سرزمين دل
ترانه سرا
قلم ...فانوس شب های دلم (مهربان )
"روزهـــای آخـــر"
ورق پاره های غربت
زندگی حس غریبی است که.....
عقاید من!!!
مهربان بودن بخــــــدا سخت نیست
من مرد تنهای شبم
ماهور
...رژه های ذهن من
مرد مهر
سولان
بانوی خزان
مانده
*آوای شاپرکها#
دلم
تَنهـــ ـآیـــــے פֿــیــآل
دوعددنون
غریبه آشنا
سایبانی برای آرامش
خانه دوست کجاست
دنیای من
اولین خانه ی مجازی من )
جمال
سرزمین دوستی و آزادی ( تیرداد)
دست نوشته ها (حسن )
بهروز
دختر باران
زلال خیال ( روشن )
Ðësignëя
றØzhgåη
و این نیز بگذرد ........
قلبم داشت از قفسه سینه میزد بیرون
وقتی مطلب دخترم رو تو اینستا دیدم منقلب شدم
نمیدونستم چیکار کنم قرص پشت قرص ولی فایده ای نداشت
رفتم پشت بوم و هی نفس عمیق کشیدم ولی انقد هوا سرد بود مجبور شدم بیام خونه و هی قدم میزدم و نفس عمیق میکشیدم ولی نمیشد که نمیشد از حال خودم ترسیدم گفتم نکنه منم پس بیفتم رو دست بچه ها دخترم که موضوع رو فهمیده بود بخاطر گذاشتن اون پست انقدر ازم عذرخواهی کرد و حتی پیجش رو بست و این بدتر منو عذاب داد آخه الان یه هفته س میخاد یه مطلب برای پدرش بنویسه ولی همش رعایت حال منو میکنه من چقد خودخواهم که نمیذارم اون راحت حرفشو بزنه آخه اون پدرش رو از دست داده و من میدونم چه حسی داره خود من وقتی پدرم فوت کرد تا شش سال تحت درمان بودم ولی الان دخترم بخاطر رعایت حال من این امکان رو نداره که حتی حرف و سوز دلش رو بنویسه
وقتی جایی مینویسی که همه میشناسنت برات محدودیت ایجاد میکنه و نمیتونی همه چی رو بنویسی و از حال دلت بگی چون با اینکار باعث ناراحتی بقیه میشی به دخترم هم گفتم تو دلت نریز و یه جایی برا خودت بنویس تا ماها دستمون بهش نرسه و نتونیم مطالبتو بخونیم و اینقدر ناراحت بشیم منم مثل همیشه پناه آوردم به اینجا تا از حال دلم بنویسم بلکه یه کم آروم شم ببخشید اگه باعث ناراحتی شما میشم
بخاطر دختر و پسرم خودم رو قوی نشون میدم ولی قوی نیستم شاید الان نه الان فقط باید بهش فکر نکنم همین و بذارم زمان کم کم کار خودش رو بکنه
برای من خیلی مهم بود بچه ها از پدرشون راضی باشن یادمه هر سال روز پدرهمه ی فامیل عکس پدرهاشون رو میذاشتن تو پروفایلشون بجز بچه های من و این موضوع دل منو خیلی میشکست چون دوست نداشتم سرافکندگی بچه هامو ببینم ولی حالا عکس پدرشون رو خیلی راحت میزارن و در باره ش سوزناک مینویسن خدارو شکر که خدا این مهلت رو به این پدر داد تا دل بچه هاشو بدست بیاره و با سرافرازی از این دنیا بره درسته که اونطور که اونا و من میخاستیم رفتار نکرد ولی مهربونی بیش از حدش مخصوصن این اواخر دل همه مون رو نرم کرده بود و الان با نبودنش دلمون بدرد اومده
خدایا یه طاقتی بهمون بده تا این دوران سوگ رو تحمل کنیم
یه زمانی از دست همین مرد اینجا ناله سرمیدادم
الان از نبودنش دارم زار میزنم
امان از دست این دنیا
برچسب:
نویسنده: محمد اسدیپور